یاد آن روزهای آغازین،دیرگاه شبی ز تابستان
تن تب دار خاک چون دل من،تلخ و غمناک تشنه ی باران
دست هایم کویر خاموشی،از لطافت در آن نشانه نبود
چشم هایم به انتظار خزان،بهر ماندن دگر بهانه نبود
تا که آن شب تو شهرزاد شدی،در دل قصه ای تو را دیدم
در میان هزار زخم وجود،باز هم کودکانه خندیدم
با نسیم خیال و عطر دعا،تو به باغ دلم جوانه زدی
با همان دست های پر مهرت،به شبم رنگ عاشقانه زدی
آه از آن روزهای شیرینی،که تو بر خلوتم نظر کردی
گرچه از جنس ماه بودی و نور،تا دل برکه ای سفر کردی
چشم های تو برق پاکی داشت،نفست عطر سبزه زاران بود
لحن زیبا و پرطراوت تو،زنگ آهنگ شاد باران بود
با صدای تو روح دربندم،بی درنگ از قفس رها می شد
صحن خاموش و خلوت قلبم،غرق در شادی و نوا می شد
عاقبت سرنوشت آوردم،تا همان جمعه ای که غمگین بود
بعد از آن سهم من ز بودن تو،انتظار و سکوت سنگین بود
بی اثر گفتم این سرابی بود،تا رها گردم از تلاطم غم
عشق تو در دلم چو دریا بود،باز دیدم که بی قرار توام
به حریم نگاه زیبایت،به همین عشق پاک مان سوگند
هیچ چیزی نمی کند شادم،گر نباشد به صورتت لبخند
گاه گاهی بیا به دیدارم،با همان نسبتی که گمنام است
در دلم تا همیشه نام تو هست،بهر شعرم همیشه الهام است